حقیقت الاسلام

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ (255) بقره *** وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿51﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِین (52) القلم

فاطمه مدیر سایت


سریال آشنایی با مادر سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !!
نسخه خانگی و کامپیوتری DivX
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
حقیقت ماجرای غدیر چیست؟!  چاپ
تاریخ : 1387/09/21

حقیقت ماجرای غدیر چیست؟!

 

یکی از مطالبی که در بحث امامت منصوصه غالبا از توجه لازم به آن غفلت می‌ شود و چندان مورد علاقة مدعیان حبّ آل رسول صلى الله علیه وسلم نیست، حوادثی است که در سال دهم هجری رخ داده و زمینه‌ ساز اصلی واقعة غدیر است که اطلاع از آن، در فهم درست خطبة غدیر خم، کمال ضرورت را داراست.

خلاصة این واقعه چنانکه در تواریخ اسلامی چون سیرة ابن هشام (ج 4 ص274) که قدیمی ‌ترین تاریخ در سیرة رسول خدا است و در سایر کتب تواریخ و تفسیر فریقین از شیعه و سنی از قبیل تفسیر جمال الدین ابوالفتوح رازی0 که به فارسی تألیف شده و تفسیر ابن کثیر و تاریخ البدایه و النهایه و کتاب مجالس المؤمنین قاضی «نور الله شوشتری» (ج 1 ص43) آمده، چنین است: در سال دهم هجری که رسول خدا صلى الله علیه وسلم برای انجام و تعلیم حج اسلامی عازم بیت الله الحرام بود، نامه ‌هایی به رؤسای قبائل عرب و بلاد مسلمین فرستاد و از آنان دعوت کرد که برای انجام حج در مکه حاضر شوند، از جمله نامه‌ ای به امیر المؤمنین علی علیه السلام که در این هنگام در یمن بسر می ‌برد و أخذ زکات می ‌نمود، نوشت و حضرتش را دعوت کرد که برای ایام حج در مکه حاضر شود. آن جناب که در این وقت در یمن و یا در راه بازگشت از یمن بود، چون نامة رسول خدا را دریافت داشت با خود اندیشید که اگر بخواهد اموال بیت المال را که بیشتر عبارت بود از شتر و گاو و گوسفند، با خود حمل کند نمی‌ تواند در موقع مقرر به مکه برسد ناچار آن اموال را به کسانی که همراه حضرتش بودند مانند بریدة اسلمی و خالد بن ولید و غیره واگذار نمود که تحت مراقبت آنان حمل شود و خود با سرعت بیشتر روانة مکه شد و در روز هفتم و یا هشتم ذیحجه خود را به رسول خدا رسانید.  

    وپس از انجام حج ومناسک آن، به صوب مأموریت خود که حمل اموال بیت المال بود برگشت چون به قافلة بیت المال رسید مشاهده نمود که پاره ‌ای از اموال بیت المال که از آن جمله حلّه ‌های یمنی بود، مورد تصرف و استفادة بعضی از اصحاب قرار گرفته و چنانکه عادت و رویة آن جناب در اجتناب از تصرف در اموال بیت المال بود، از مشاهدة آن وضع غضب بر وی مستولی شد و بریده و خالد را مورد عتاب و خطاب قرار داد. این رفتار آن جناب که عین صواب بود بر اصحاب که خود ارباب رجال و رکاب بودند سخت ‌گران آمد و از آن حضرت دلگیر وناراحت شدند و کسانی را به خدمت رسول خدا فرستاده و یا خود مستقیما مراجعه نموده و از خشونت و شدت سختگیری آن جناب شکایت نمودند، رسول خدا پس از استماع شکایت آنان، ایشان را از ناراحتی ونارضایتی از علی علیه السلام منع فرمود و پاره‌ ای از فضائل آن حضرت را بیان کرد و فرمود: «ارفعوا ألسنتکم عن علی فإنه خشن فی ذات الله غیر مداهن فی دینه» زبان خویش را از علی باز دارید زیرا او دربارة دین خدا خشن بوده و در امور دین سهل ‌انگار نیست اما خالد و بریده و دیگران که قبل از ملاقات رسول خدا از گله مندی از علی علیه السلام نزد دیگران مضایقه نکرده بودند، طبعا بسیاری از مردمی که هنوز علی علیه السلام را ندیده بودند و به درستی نمی‌ شناختند ممکن بود بر اثر شکایت وگله مندی  اینان، علی به بدی معرفی می‌ شد و رسول خدا که این کیفیت را مشاهده فرمود، لذا بر خود لازم دید که قبل از آنکه آن همه مسلمان که از گوشه و کنار جهان برای ادای فریضة حج اجتماع کرده و اکنون در مسیر بازگشت بودند، متفرق گردند و پیش از آنکه امواج این واقعه به مکه برسد و یا این ماجرا در مدینه شایع شود و مردم مدینه تحت تأثیر آن قرار گیرند، از شخصیت بارز و ممتاز علی علیه السلام دفاع کرده و حضرتش را با فضائل عالی که دارد به مسلمانان معرفی و قضیه را در همانجا حل و فصل نماید1  علاوه بر آن دفاع از حیثیت یک شخص ممتاز مسلمان بر حضرتش واجب بود لذا در اجتماع غدیر خم به معرفی آن جناب و وجوب دوستی او بر جمیع مسلمانان پرداخت که البته این صورت و کیفیت به دلایلی که در صفحات آینده خواهیم گفت هرگز معنای منصوصیت علی علیه السلام را به خلافت از جانب خدای متعال نداشت.

 

آیا حدیث غدیر دلالت بر منصوصیت علی علیه السلام دارد؟

به عقیدة ما با توجه به دلایل زیر خطبة غدیر بر منصوصیت علی علیه السلام دلالت ندارد:

1-         بهترین دلیل همان است که هیچ یک از کسانی که در آن اجتماع بوده و خطبة رسول خدا صلى الله علیه وسلم را شنیدند از آن, چنین تعبیری نکردند و به همین جهت در سقیفة بنی ساعده ذکری و حتی اشاره‌ ای در این باب به آن حدیث نرفته و پس از آن هم در تمام دوران خلافت خلفای راشدین کسی در موضوع زعامت مؤمنین بدان استناد نجست تا اینکه تفرقه افکنان پس از سال‌ ها بدان تمسک جستند و کردند آنچه کردند!!

2-         خود امیر المؤمنین علی علیه السلام و طرفداران او از بنی ‌هاشم و غیره در سقیفه و پس از نصب ابوبکر به خلافت سخنی از آن به میان نیاوردند و به منصوصیت آن جناب به این حدیث استناد نکردند، حتی بنا به ادعای برخی از علمای شیعه که دوازده تن از اصحاب رسول خدا به طرفداری علی مرتضی علیه السلام با ابوبکر احتجاج کردند حدیث غدیر را مستند خود در اولویت علی به خلافت نگرفتند و اگر در گفتار پاره‌ ای از ایشان ذکری از آن به میان آمده فقط به عنوان شمردن فضائل بوده وگرنه درآن اصلا اشاره‌ای به منصوصیت آن جناب به خلافت از جانب خدا نیست، هر چند خود آن حدیث 12 نفری از نظر صحت و سقم وضع استواری ندارد و قرائن جعل در آن کاملا آشکار بوده و طبعا قابل استناد نیست.

3-         قوت ایمان اصحاب فداکار و مجاهد رسول الله و مدح و تجلیل قرآن کریم از ایشان، باکتمان خلافت و امامت الهی علی علیه السلام توسط آنان، تناقض صریح دارد، خصوصا که بسیاری از آنان چنانکه گفتیم از پذیرش زعامت آن حضرت اباء نداشتند و اقرار کردند که اگر پیش از بیعت با ابوبکر سخنان امیرالمؤمنین را می ‌شنیدند. با آن حضرت بیعت می ‌کردند و طبعا انگیزه‌ ای برای کتمان خطبة غدیر نداشتند و اگر از خطبة مذکور، چنان معنایی را فهمیده بودند، تخلف نمی ‌کردند.

4-         ماجرای خالد و بریده 2در تصرف پیش از موقع اموال زکات که شرحش گذشت از موجبات ایراد خطبة غدیر بوده و بیانگر آن است که پیغمبر خدا از مردم، دوستی و نصرت و قدرشناسی نسبت به حضرت علی علیه السلام را می‌ خواهد.

5-         بیان معجز نشان خاتم پیامبران در این مورد چنان است که ابهامی در آن وجود ندارد و تنها غبار تعصب و علاقة کورکننده به عقاید ناموجه موروثی است که مانع درخشش فصاحت و دقت بیان رسول الله صلى الله علیه وسلم شده است.

در خطبة غدیرخم جملة برجسته ‌ای وجود دارد که در تمام روایات غدیریه ذکر شده و مخالف ندارد و آن جملة معروف «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» ... است، توجه دقیق به این جمله، رافع بسیای از مشکلات است زیرا نکتة بدیهی و اختلاف ناپذیر در این جمله که در هیاهوی تعصب ‌ها و فرقه‌گرایی‌ها کمتر بدان توجه می‌ شود آن است که لفظ «مولی»، به هر یک از معانی متعدد و پر شمار آن که حمل شود، معنای جمله غیر از این نخواهد بود که در آن واحد هر که اکنون من «مولا»ی اویم علی علیه السلام نیز هم اینک «مولا»ی اوست. به عبارت دیگر پیامبر صلى الله علیه وسلم از کلمه «مولی» همان معنایی را برای علی علیه السلام خواستار است که خود هم اکنون حائز است.

حال اگر بخواهیم به انگیزة علائق فرقه‌ ای خویش از معانی لغوی لفظ عدول کنیم و از طریق کلمة «مولی» مقام خاصی برای علی علیه السلام قائل شویم باید توجه داشته باشیم که آشکارترین و نزدیکترین شأن و شؤون حضرت محمد صلى الله علیه وسلم به ذهن، مقام نبوت و رسالت است، در این صورت برای اینکه علی علیه السلام پیامبر پنداشته نشود باید قیدی در جمله وجود می‌ داشت که ذهن را از این معنی منصرف کرده و به مقام منظور متوجه سازد. اما می ‌دانیم که در کلام هیچ قیدی موجود نیست در حالی که حمل «مولی» - البته با توجه کامل به قرائن موجود در کلام – به معنای لغوی نیازمند قید توضیحی نیست و کلام موجود نقصی نخواهد داشت و به فصاحت تمام مقصود را می ‌رساند.

علاوه بر این چنانکه در سطور آتی خواهیم دید با اینکه تاکنون کوشش بسیار صرف شده، ولی مدعیان موفق نشده‌ اند برای «مولی» معنای خلیفه، امام، حاکم، امیر، والی و .... بتراشند، حال اگر بدون توجه به لغت، به زور کلمه «مولی» را به معنای خلیفه بگیریم با این مشکل مواجهیم که پیامبر خلیفة کسی نبود تا بخواهد خلافت مذکور در مورد علی علیه السلام نیز پذیرفته شود. و یا اگر به فرض محال «مولی» را به معنای امام بگیریم، این موضوع با وجود پیغمبر – که علاوه بر نبوت مقام امامت نیز داشت – با اعتقادات شیعی تصادم و منافات دارد3  و اگر برای خلاصی از این تعارض اصرار کنیم و بگوییم مقصود از این کلام، امامت و خلافت بلافصل علی علیه السلام بعد از پیامبر صلى الله علیه وسلم است، لزوما باید کلمة «بعدی یعنی پس از من» نیز در کلام ذکر می ‌شد – هر چند کسی ادعا نکرده که پیامبر این کلمه را فرموده باشد – اما پیامبر نه قیدی بکار برده که از لفظ «مولی» فقط «امامت» فهمیده شود و دیگر شؤون آن حضرت، بر کنار بماند و نه قید «بعدی» را استعمال فرموده، و این کار از هادی و معلم امت و پیامبر فصیح اسلام پذیرفتنی نیست. شک نیست اگر پیامبر صلى الله علیه وسلم مقصود دیگری می‌ داشت به فصاحت تمام بیان می ‌فرمود و قطعا از تفهیم منظور خود ناتوان نبود.

از این ‌رو تنها معنای تردید ناپذیر «مولی» که هم با مورد و هم با قرائن و هم با لغت و هم با دین و شریعت سازگار است همان معنای دوستی و نصرت است و بقیه، سخنان بی دلیل و نامستندند.

6- چنانکه در سطور بالا گفتیم در جملة متفق علیها و معروف خطبة غدیر لفظ «مولی» استعمال شده است که معانی بسیار دارد، عبدالحسین امینی در کتاب «الغدیر» معانی زیر را برای مولی ذکر کرده است :

1- پروردگار 2- عمو 3- پسر عمو 4- پسر 5- پسر خواهر 6- آزادکننده 7-آزاد شده 8- بنده و غلام 9- مالک 10- تابع و پیرو 11- نعمت داده شده 12- شریک 13- هم‌ پیمان 14- صاحب و خواجه (یا همراه) 15- همسایه 16- مهمان 17- داماد 18- خویشاوند 19- نعمت‌ دهنده و ولی نعمت 20- فقید 21- ولی 22- کسی که به چیزی سزاواتر از دیگران است 23- سرور (نه به معنای مالک و آزادکننده) 24- دوستدار 25- یار و مددکار 26- تصرف‌کننده در کار 27- عهده‌دار کار 4 و با تمام کوششی که کرده موفق نشده معنای خلیفه و حاکم و امیر و ... از آن استخراج کند و اعتراف کرده که لفظ «مولی» مشترک لفظی و حد أکثر به معنای «اولی بالشئ» (معنای بیست و دوم) است. بدین ‌ترتیب معنای لفظ «مولی» را بدون قرینه نمی ‌توان دریافت و از این معانی آنچه با توجه به موجبات ایراد خطبه و موقعیت اظهار آن و از همه مهمتر قرینة آن در جملة بعدی که می ‌فرماید: «اللهم وال من والاه و عاد من عاداه» یعنی پروردگارا هر که او را دوست دارد، دوست بدار و هر که او را دشمن بدارد، دشمن بدار و ثابت می‌ کند که مراد از آن محبت و دوستی و نصرت آن بزرگوار است. 5

دانشمند معاصر استاد «تقی الدین النبهانی» در باب تعیین و نصب یک فرد مشخص به عنوان خلیفة پیامبر صلى الله علیه وسلم و نیز دربارة خطبة غدیر و معنای «مولی» مطالبی گفته است که ما نظر وی را با اندکی تصرف در اینجا بیان می‌کنیم:

اعتقاد به اینکه پیامبر صلى الله علیه وسلم فرد معینی را به عنوان خلیفة پس از خود نصب فرموده با مسألة بیعت که تشریع آن در اسلام، مخالفت ندارد، سازگار نیست، زیرا اگر فردی به عنوان خلیفة پیامبر تعیین و نصب شده باشد، دیگر بیعت کردن با وی معنی ندارد و دیگر به تشریع اصل بیعت، نیازی نیست، چون بیعت طریقة نصب خلیفه و رسمیت یافتن خلافت است و اگر کسی پیشاپیش توسط شارع مشخص شده باشد عملا منصوب شده و حاجت به بیان طریقة نصب وی نیست. در حالی که عقد خلافت از طریق بیعت است که منعقد می ‌شود و طبعا این به معنای عدم نصب پیشین و تعیین یک فرد معین به عنوان خلیفه است.

به همین سبب در کلیة احادیثی که لفظ بیعت در آنها وارد شده، حدیث دلالت عام دارد و به فرد معینی اختصاص نیافته، در حالی که اگر افراد مشخص مورد نظر بودند، لفظ بیعت به صورت عام و مطلق ذکر نمی ‌شد، چنانکه آمده است: «من مات ولیس فی عنقه بیعة ....» یا «من (رجل) بایع اماماً ....» و حتی کلمة «امام» نیز در احادیث به صورت نکره و یا با «ال» جنس یا مضاف به لفظ جمع ذکر شده از قبیل : .... «قام إلی إمام جائر ...» یا «یکون بعدی أئمة .....» «.... فالامام الذی علی الناس راع وهو مسؤول عن رعیته .... «إنما الإمام جنة یقاتل من ورائه ویتقى به ...» یا «خیار أئمتکم ... شرار أئمتکم ....» و امثال آن به وضوح تمام تعیین یک فرد مشخص توسط پیامبر صلى الله علیه وسلم را نفی می‌ کند. همچنین روایاتی که می ‌فرماید اگر با بیش از یک نفر بیعت شد فرد دوم را به منظور جلوگیری از تفرقه بکشید، دلیل واضحی است که پیامبر از قبل فرد مشخصی را به خلافت نصب نفرموده است.

اصحاب رسول خدا در اینکه خلیفه چه کسی باشد با یکدیگر هم عقیده نبودند و این ناشی از آن است که پیامبر فرد خاصی را به خلافت نصب نفرموده بود و از جمله کسانی که در این موضوع عقیدة متفاوتی داشتند حضرت علی علیه السلام و ابوبکر بودند که دربارة هر یک گفته می ‌شود پیامبر اکرم آن دو را برای خلافت پس از خود معرفی فرمود 6 ولی هیچ یک از آن دو به وجود نص بر خلافت خود اشاره نکردند، حال آنکه اگر نص وجود می‌ داشت، به آن استناد می ‌کردند بلکه واجب بود که چنین کنند.

نمی ‌توان گفت که نصی موجود بوده ولی صحابه آن را ذکر نکرده‌ اند، زیرا ما دین خود را کلا از طریق اصحاب پیامبر صلى الله علیه وسلم که علی علیه السلام و ابوبکر از آن جمله ‌اند گرفته ‌ایم و اگر قرار باشد آنها برخی از نصوص را کتمان کنند در این صورت اعتماد از اصل دین سلب می ‌شود، زیرا چه بسا نصوص دیگری نیز موجود بوده که اصحاب پیامبر صلى الله علیه وسلم از ما کتمان کرده و یا تغییر داده باشند؟ کسانی که چنین خیانت عظیمی مرتکب شوند چه تضمینی است که دهها خلاف دیگر را مرتکب نشوند؟

نمی ‌توان گفت به منظور حفظ اتحاد و اتفاق مسلمین از ذکر این نص خودداری شده است. زیرا این کار به معنای کتمان حکم إلهی بلکه یکی از مهمترین اصول اسلام و نقص دین است، خصوصاً در زمانی که شرائط کاملاً مقتضی ابراز آن بوده و بیشترین احتیاج به اظهار آن وجود داشت و این کار لاأقل از خلیفة رسول الله و هادی امت، قطعا پذیرفتنی نیست و موجب نقص غرض از نصب امام است و اگر وحدتی هم ایجاد می‌ شد، وحدتی به قیمت از بین رفتن تمامیت و کمال دین و اتحاد بر باطل بود که طبعا از نظر اسلام فاقد ارزش است.

از روایاتی که پیامبر صلى الله علیه وسلم دربارة عترت گرامی خویش سفارش فرموده از قبیل: «وأهل بیتی، أذکرکم الله فی أهل بیتی» و نظایر آن و یا روایاتی که لفظ «عترت» در آن بکار رفته، مفهوم خلافت و جانشینی پیامبر در امر زمامداری امت استنباط نمی شود (خصوصا که لفظ «عترت» یا «أهل البیت» بر بیش از یک فرد و هم بر مرد و هم بر زن دلالت دارد) زیرا لفظ واضح بوده و صراحت دارد بر اینکه پیامبر در مورد رعایت حقوق عترت خویش سفارش فرموده تا اهل بیت بزرگوارش مورد احترام و اکرام واقع شده و قدرشان دانسته شود و مورد بی ‌اعتنایی واقع نشوند و منطوق و مفهوم آن دلالت بر نصب یکی از آنان به امامت أمت ندارد.

احادیث «ولایت» یا «موالاه» نیز که در آنها واژة «مولی» یا «ولی» یا «موالاه» و امثال آن ذکر شده، دلالت بر جانشینی در امر حکومت بر مردم ندارد و الفاظ آنها غالبا از این قرار است: «أنت ولی کل مؤمن بعدی» یا «ولیکم بعدی ....» یا «.... فلیوال علیاً بعدی» یا «.... فلیول علیاً وذریته بعدی» یا «.... فمن تولاه فقد تولانی» یا «... فإن ولایته ولایتی» و از همه معروفتر «... اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ....» می ‌باشد که مفسر تمام آن روایات، همین عبارت اخیر است که می ‌رساند منظور از این روایات نصرت و همراهی و محبت نسبت به آن جناب است. زیرا در زبان عربی ظاهرترین معنای «ولی» متضاد «عدو» است. و کسانی که کوشیده ‌اند به طریقی معنای «مولی» یا «ولی» را از نصرت و دوستی و امثال آن منصرف سازند و لاأقل بیست و هفت معنی برای «مولی» ذکر کرده‌ اند از اعتراف به این حقیقت ناگزیر شده‌اند که: معنای «مولی» حداکثر، «أولی بالشئ» است و نتوانسته ‌اند علی‌ رغم کوشش بسیار و زیر و زبر کردن کتب لغت و دواوین شعر و کتب ادبی و .... معنای حاکم و سلطان و امام و جانشین و .... از آن استخراج کنند؟!! و این به وضوح اثبات می ‌کند که «مولی» و «ولی» در قرآن و حدیث و کلا در زبان عربی به معنای حکومت و زمامداری نیامده است و نمی ‌توان الفاظ نصوص شرع را به معنای لغوی یا معنای شرعی آن حمل نکرد و طبعا نمی‌توانیم احادیث «ولایت» یا «موالاه» را به اعطای خلافت و زمامداری مسلمین به علی علیه السلام حمل کنیم که نه مطابق معنای لغوی و نه موافق معنای شرعی لفظ است.

آری، در صورتی که لفظ «ولی» مضاف به کلمة «أمر» قرار گیرد یعنی به صورت «ولی الأمر: فرماندار» استعمال شود به معنای حاکم و امیر خواهد بود ولی می‌دانیم که پیامبر صلى الله علیه وسلم بلا استثناء، در کلیة روایات فرق مختلف اسلامی، از اینکه لفظ «امر» را مضاف الیه «ولی» یا «مولی» قرار دهد، ابا فرموده و در این صورت نمی ‌توان معنای خلافت پس از پیامبر را، به روایات «ولایت» تحمیل نمود!

لازم است دو نکتة مهم در اینجا کاملا مورد توجه قرار گیرد:

نخست اینکه اشتقاق کلمات از یک مادة لغوی، به معنای وحدت معنوی تمام مشتقات مادة مذکور نیست، بلکه معنای هر کلمه، صرف نظر از مادة اشتقاق، متکی به وضع و استعمال عرب است، مثلا کلمة «جاء» به معنای «آمد» ولی کلمة «أجاء» به معنای «پناه برد» است، با اینکه هر دو از یک مادة لغوی هستند. در این مورد نیز نمیتوان گفت: چون لفظ «ولی الأمر» به معنای حاکم و امیر و ... است، پس کلمة «مولی» یا «ولی» که به لحاظ مادة لغوی با لفظ «والی» یا «ولی الأمر» از یک منشأ هستند نیز مفید معنای «حاکم و امیر» است. زیرا کلمات مذکور در زبان عربی ابداً بدین معنی استعمال نشده و این مسأله ‌ای است منوط به استعمال عرب، نه اینکه شخص آنچه را که از مجموع کلمات مشتق از یک ماده دریافت می‌ شود به یکایک مشتقات آن نسبت دهد، و اگر عرب صریحا لفظ «ولی» (در صورتی که مضاف به «امر» نباشد) یا «مولی» را به معنای «حاکم و امیر» استعمال نکرده باشد، نمی‌ توان آن دو را به معنای مذکور حمل کرد.

دوم آنکه قرائن کلام هر چه باشد، به کلمة مورد نظر, معنایی غیر از معانی مختلف که عرب لفظ را صریحا در آن معانی استعمال می ‌کند، نمی ‌بخشد بلکه قرائن، از میان معانی مشترکی که برای کلمه وضع شده یکی را بر معانی دیگر، مرجح داشته و مفاهیم دیگر را بر کنار می ‌دارد، ولی موجد معنای جدیدی که عرب لفظ را در آن معنی استعمال نکرده باشد، نخواهد بود. کلمة «مولی» نیز در احادیث «ولایت» بر تشویق و تحریض امت به محبت و حمایت از علی علیه السلام و احترام و قدرشناسی نسبت به آن حضرت دارد ولی این قرائن معنای جدید به آن نمی ‌دهد و نمی‌ توان معنای «حاکم و امیر بر مردم» را به آن تحمیل کرد! (پایان کلام استاد «نبهانی»)

7- از اینها مهمتر، طریقة عجیب و بی ‌سابقه و توجیه‌ ناپذیر بیان اصل «امامت» است. زیرا هیچ یک از اصول – و حتی بسیاری از فروع – دین در قرآن کریم که «به زبان عربی واضح و بدون اعوجاج» 7 نازل گردیده، بدین صورت اعلام نشده است. توجه به این نکته برای افراد منصف و حق‌جو، بسیار راهگشا خواهد بود، زیرا در قرآن کریم دهها بلکه صدها آیة واضح و خلاف ناپذیر دربارة «توحید» هست، دهها بلکه صدها آیة بی ‌چون و چرا دربارة «معاد» در دست داریم، در مورد اصل «نبوت» عامه و نیز «نبوت» پیامبر صلى الله علیه وسلم نیز آیات واضح در قرآن مجید کم نیستند و هکذا ... در مورد شمار کثیری از فروع، نیز آیات متعدد نازل شده و در تمامی این موارد، مقصود – لاأقل به اجمال – بدون اتکاء به حدیث، قابل حصول است. اما چرا دربارة اصل اساسی و سعادتبخش «امامت» این روش متروک شده و به هیچ ‌وجه آیة «امامت» را در قرآن نمی ‌یابیم؟! و آیاتی که ادعا می ‌شود راجع به «امامت» است آیاتی است که برای قبول ارتباط آن با اصل «امامت» غالبا باید از توجه به آیات قبل و بعد و سیاق آیات، یا خواندن آیه تا انتهاء، خودداری کنیم!! علاوه بر این مشکل بزرگ، آیات ادعایی، بدون اتکاء به حدیث، ابدا قابل استفاده نیست؟!! براستی چرا شارع در این مورد استثناء قائل شده و برای هدایت امت، به جای وضوح و صراحت، ایهام و ابهام را برگزیده. عجیب تر اینکه وقتی به سراغ حدیث می رویم می بینیم حدیث هم چنانکه باید و شاید رافع ابهام نیست و در آن از لفظی استفاده شده که به اعتراف طرفدارانش لاأقل بیست و هفت معنی دارد؟!!! و به نحوی بیان شده که با توجه به موقعیت و قرائن، دلالت آن بر غیر «امامت» آشکارتر است!! در حالی که پیامبر اکرم که بر هدایت خلق حریص 8 و «افصح من نطق بالضاد» 9 بود بی‌ تردید برای هدایت امت و اتمام حجت، چنین موضوع اساسی و مهمی را با تردید ناپذیرترین عبارات بیان می ‌فرمود، نه آنکه از اسلوبی پیچیده و شبهه ‌ناک استفاده کند!!  10

آیا اهمیت اصل «إمامت» از ماجرای زید – که نامش صریحا در قرآن ذکر شده – کمتر است؟! آیا می‌ توان بین اصول دین تا این اندازه تفاوت قائل شد؟! که همه را به وضوح بیان کنیم و یکی را مبهم گذاریم؟! آیا طرفداران «امامت منصوصه» به این مسأله اندیشیده ‌اند که چرا در قرآن از اصل «امامت» که به عقیدة آنان از «نبوت و رسالت» بالاتر است11 ، اثر واضحی نیست؟ آیا گویندة

مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیْءٍ . 12                                          (انعام / 38)

وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِّکُلِّ شَیْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِینَ . 13

(نحل / 89)

از ذکر مسألة «امامت» فروگذار می کند؟! آیا اهمیت ماجرای اصحاب کهف که حتی از ذکر سگشان در قرآن قصور نشده، از مسألة امامت بیشتر است؟ آیا کتابی که برای هدایت مردم تا قیامت نازل شده، موضوعی که قرن‌ ها موجب تفرقه و اختلاف در بین امت است و حتی به جنگ‌ ها و منازعاتی در میانشان منجر شده، ترک می‌ کند و ماجراهای گذشتگان از قبیل «ذوالقرنین ولقمان وهارون علیه السلام وقارون و ...» را به تفصیل شرح می ‌دهد؟ آیا پروردگار مهربانی که از ذکر پشه در کتابش اباء ندارد از ذکر صریح مسألة «امامت» امتناع می ‌کند؟!! آیا این است روش هدایت مردم؟!!

به نظر ما، هر که با قرآن انس و آشنایی داشته باشد، تردید نخواهد کرد که این نحوه بیان متناسب با روش قرآن کریم نیست.

پاورقی ها:

(0 )- تفسیر «روح الجنان» به تصحیح علی اکبر غفاری، ج 4 صفحه 275 إلی 277.

(1 )- و الا اگر مراد رسول الله از جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه»، امامت علی علیه السلام بود، چرا این موضوع را در خطبه حجّه الوداع و در مکّه بیان نفرمود، تا علاوه بر هزاران زائر که از سراسر مناطق حوزة اسلام گرد آمده بودند، اهل مکّه نیز از امر امامت مطلع شده و حجّت بر آنها نیز تمام شود و یا چرا در مدینه نفرمود تا همه اهل مدینه که در به قدرت رساندن خلیفه، نقش اول و اساسی را داشتند، بشنوند؟

(2 )- علامه امینی از «بریده» روایت زیر را نقل کرده است:«عن بریده قال: غزوت مع علی الیمن، فرأیت منه جفوة فلما قدمت على رسول الله صلى الله علیه وسلم ذکرت علیا فتنقصته، فرأیت وجه رسول الله یتغیر، فقال: یا بریدة، ألست أولی بالمؤمنین من أنفسهم؟ قلت: بلی یا رسول الله، قال : من کنت مولاه فعلی مولاه. یعنی: با علی علیه السلام رهسپار یمن شدم و در این سفر از او خشونتی دیدم چون به نزد رسول خدا صلى الله علیه وسلم آمدم، علی را به بدی یاد و از او شکایت کردم، دیدم که رخسار پیامبر صلى الله علیه وسلم [از رنجیدگی] متغیر می‌شد. آن حضرت فرمود: ای بریده آیا به مؤمنین از خودشان سزاوارتر نیستم؟ عرض کردم: آری یا رسول الله، فرمود: هر که من مولای اویم علی نیز مولای اوست». (الغدیر، ج اول، چاپ سوم، ص 384)

(3 )- بنابر مذهب تشیع چنانکه در «کافی» مذکور است، هر امامی در آخرین لحظه حیات معصوم پیش از خود به امامت نائل می ‌شود. ر. ک. «اصول کافی»، روایات 717 الی 719 و روایات 983 الی 985 از «کتاب الحجه» جلد اول ص 274، 275 و 381.

(4 )- الغدیر، تألیف عبدالحسین أمینی تبریزی، چاپ سوم ج اول، ص 362-363 برای لفظ «مولی» معنای «وارث» و «شوهر خواهر مرد» نیز ذکر شده است.

( 5)- واژه «مولی» دارای معانی مختلف و متعدّدی است که جز با وجود قرینه معنایش آشکار نمی ‌شود. این واژه و جمع آن (موالی) در قرآن کریم بسیار بکار رفته است.

ولی در اکثر موارد به معنای ناصر و یاور و دوست آمده، به حدّی که می‌ توان گفت ظاهرترین معنای «مولی» و «موالی» در قرآن «یاور و دوست» است و معانی دیگر در مراتب بعدی قرار دارند. از جمله در آیات زیر:

1- أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ «پروردگارا تو یاور مایی، پس ما را بر کافران یاری فرما». (بقره / 286)

2- بَلِ اللّهُ مَوْلاَکُمْ وَهُوَ خَیْرُ النَّاصِرِینَ «بلکه خداوند یاور شما و او بهترین یاوران است». (آل عمران / 150)

3- یَوْمَ لَا یُغْنِی مَوْلىً عَن مَّوْلىً شَیْئاً وَلاَ هُمْ یُنصَرُونَ «روزی که هیچ یاور و دوستی از دوست خویش کفایت نمی ‌کند و آنان یاری نمی ‌شوند». (دخان / 41)

4- فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ فِی الدِّینِ وَمَوَالِیکُمْ. «پس اگر پدرانشان را نشناختید، در این صورت برادران دینی و دوستان و یاوران شمایند». (احزاب / 5)

5- فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکَةُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ «همانا خداوند است که یاور اوست و جبرئیل و مؤمنان نیکوکردار [نیز یاور اویند و علاوه بر این، دیگر] فرشتگان نیز پشتیبان اویند». (تحریم / 4)

و طبعا نمی ‌توان مؤمن را ولیّ و سرپرست پیامبر دانست!

6- یَدْعُو لَمَن ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِن نَّفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلَى وَلَبِئْسَ الْعَشِیرُ «کسی را [به یاری] می‌خواند که زیانش از سودش نزدیکتر است، چه بد یاوری و چه بد معاشری است». (حج / 13)

به تصریح قرآن کریم که می ‌فرماید:

وَاتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنصَرُونَ * لاَ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَهُمْ وَهُمْ لَهُمْ جُندٌ مُّحْضَرُونَ «[مشرکان] غیر خدا را معبود گرفته اند، باشد که از یاوری و نصرت شان برخوردار شوند، ولی [آنان] بر یاریشان توانا نیستند». (یس/74-75)

و با توجّه به اینکه در آیات بسیاری بر عدم توانایی غیر خدا بر نصرت و یاوری، تأکید شده است (الأعراف / 192-197 – الأنبیاء / 43)، طبعاً در این آیه نیز کلمه «مولی» که برای غیر خدا استعمال شده به معنای «ناصر و یاور» خواهد بود و قرآن از آن به عنوان یاور بدی که زیانش بیش از سودش محتمل است، یاد کرده. شیخ الطّائفه ابو جعفر طوسی نیز در تفسیر خود، درباره مفهوم «مولی» در این آیه می ‌گوید: «فالمولی هو الولی وهوالناصر الذی یولی غیره نصرته» پس مولی همان ولیّ و یاوری است که عهده‌دار نصرت دیگران می‌ شود». (التبیان، ج 7، ص 298)

7- وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلَاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِیرُ «به پروردگار متوسّل شوید که او دوستدار شماست پس چه نیکو دوستداری و چه نیکو یاوری». (حج / 78)

واضح است که معانی وارث و داماد و همسایه و مهمان و شریک و ... با آیه هیچ گونه مناسبتی ندارد و حتّی معنای «ناصر» نیز در اینجا مراد نیست، زیرا وجود عبارت «نعم النصیر» در انتهای آیه کریمه، مانع است که «مولی» را به معنای «ناصر» بدانیم، همچنین اگر «مولی» به معنای «اولی» حمل شود، با سیاق کلام و قرائن موجود در آیه متناسب نخواهد بود. زیرا عبارت «فنعم المولی» مانند عبارت «نعم النصیر» می‌رساند همچنان که نصرت الهی به نفع مؤمنان است، مولویّت إلهی نیز به نفع مؤمنین و نتیجه إعتصام به پروردگار است، نه آنکه آیه صرفا در مقام ذکر یکی از شؤون الهیّه باشد، بلکه باید توجّه داشت که در این آیه مؤمنین به جهاد امر شده‌اند و خداوند متعال درباره مجاهدین فی سبیل الله فرموده است :

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفّاً کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَّرْصُوصٌ «همانا خداوند کسانی را که در راه او می ‌جنگند، دوست می ‌دارد». (صّفّ / 4)

و فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ «پس خداوند گروهی را [به وجود] آورد که دوستشان می ‌دارد و [آنان نیز] دوستش می ‌دارند و بر مؤمنان فروتن و بر کافران سختگیرند و در راه خدا جهاد می کنند». (مائده/54)

از این ‌رو بی ‌شبهه «مولی» در این آیه به معنای «محبّ: دوستدار» استعمال شده است.

8- وَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَوْلاَکُمْ نِعْمَ الْمَوْلَى وَنِعْمَ النَّصِیرُ «و اگر [کافران] روی گردان شدند پس بدانید که همانا خداوند دوست شماست چه نیکو دوستی و چه نیکو یاوری».(انفال/40)

9- قُل لَّن یُصِیبَنَا إِلاَّ مَا کَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلاَنَا. «بگو جز آنچه خداوند بر ما مقرّر داشته ما را نرسد که او یاور ماست». (توبه/51)

10- ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکَافِرِینَ لَا مَوْلَى لَهُمْ «این بدان سبب است که خداوند یاور مؤمنان است و کافران [در برابر حق] یاوری ندارند». (محمد / 11)

بدیهی است در سه آیه اخیر نمی ‌توان «مولی» را به معنای «اولی به تصرف» و «عهده‌دار امر» و ... گرفت، زیرا یقینا خداوند علاوه بر مؤمنان، بر کافران نیز ولایت داشته و نسبت به آنان نیز اولی به تصرف بوده و عهده‌ دار امور حیات و ممات آنهاست، اما قطعا دوستدار و یاور کافران نیست.

در قرآن این لفظ درباره خداوند به معنای «رب: پروردگار» نیز استعمال شده است، در نتیجه «رب» مالک و سرور و منعم و سرپرست و اولی به تصرف و ... هم خواهد بود. زیرا این معانی از شؤون ربوبیّت است. در آیه ثُمَّ رُدُّواْ إِلَى اللّهِ مَوْلاَهُمُ الْحَقِّ «به سوی خداوندی که پروردگار راستین شان است باز گردانده شدند».(انعام/62، یونس/30) کلمه «مولی» به معنای «رب» بکار رفته و آیه 32 سوره مبارکه یونس مثبت این معناست فَذَلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمُ الْحَقّ «پس آن است خداوندی که پروردگار راستین شماست». و البتّه این معنی از معانی لفظ «مولی» برای غیر خدا منتفی است.

در دو آیه قرآن نیز «مولی» به معنای «وارث» استعمال شده است.

1- وَلِکُلٍّ جَعَلْنَا مَوَالِیَ مِمَّا تَرَکَ الْوَالِدَانِ وَالأَقْرَبُونَ. «برای همه، از آنچه که پدر و مادر و خویشاوندان واگذارند، وارثانی قرار دادیم». (نساء / 33)

2- وَإِنِّی خِفْتُ الْمَوَالِیَ مِن وَرَائِی. «من پس از خویش، از وارثانم بیمناکم». (مریم / 5)

در یکی از آیات قرآن «مولی» به معنای سرور و سیّد (در برابر عبد) آمده است:

أَحَدُهُمَا أَبْکَمُ لاَ یَقْدِرُ عَلَىَ شَیْءٍ وَهُوَ کَلٌّ عَلَى مَوْلاهُ. «یکی از آن دو برده‌ گنگ است و بر کاری توانا نیست و او سربار مولا و سرور خویش است». (نحل / 76) و مراد از «مولی» در کتاب «العتق» از أبواب فقه، همین معنی است.

در سوره مائده (آیه 89) پس از بیان نحوه گشودن سوگند و کفّاره آن، آیه شریفه با عبارت «لعلکم تشکرون: باشد که سپاس حق را بجای آرید» ختم می ‌شود و از آنجا که شکر در برابر نعمت است از این‌ رو می‌ توان دریافت که در سوره تحریم لفظ «مولی» در آیه‌ای که درباره گشودن سوگندهاست به معنای «منعم: نعمت بخش» بکار رفته است:

قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمَانِکُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکُمْ «خداوند به گشودن سوگندهایتان حکم فرموده و اوست که نعمت بخش ماست». (تحریم / 2)

امّا در یکی از آیات قرآن محتمل دانسته ‌اند. آیه مذکور چنین است:

مَأْوَاکُمُ النَّارُ هِیَ مَوْلاَکُمْ وَبِئْسَ الْمَصِیرُ. «پناهگاهتان آتش و آن مولای شماست و چه بد بازگشت گاهی است». (حدید / 15)

البتّه برای اثبات این احتمال و ردّ احتمالات دیگر، مؤیّدی از قرآن کریم نداریم در حالی که برخی معانی دیگر از تأییدات قرآنی نیز برخوردار بوده و موجبی برای انصراف از آن‌ها به نظر نمی ‌رسد. از جمله اگر در این آیه «مولی» را به معنای «صاحب: همراه و همنشین» بگیریم، مصاحبت و همنشینی با آتش معادل معنوی، «اصحاب النار: همراهان و همنشینان آتش» است که در کتاب الهی بسیار بکار رفته خصوصاً که سیاق آیات نیز مؤید این معنی است زیرا، در آیه قبل منافقین به مؤمنین می‌گویند:

أَلَمْ نَکُن مَّعَکُم «آیا همراه و همنشین شما نبودیم؟». (حدید / 14) و در جوابشان گفته می ‌شود: امروز آتش همراه و همنشین شماست.

حتی اگر «مولی» را در اینجا به معنای «اولی» فرض کنیم، باید معلوم شود که وجه اولویّت در چیست؟ طبعاً در این جا با توجّه به سؤال منافقین در آیه قبل و لفظ «مأوا: پناهگاه» و «المصیر: بازگشتگاه» در همین آیه، واضح می ‌شود که وجه اولویّت آتش در مصاحبت و مجالست است، در نتیجه معنای آیه چنین می‌شود: آتش از هر چیز به همراهی و همنشینی با شما شایسته‌تر است.

بنابراین اگر «مولی» را به معنای «اولی» (یعنی «مفعل» را به معنای «أفعل») بگیریم، دلیل لغوی در دست نیست که بگوییم منظور از آن فقط «اولی به تصرّف» است! چون ممکن است مراد از آن «اولی به محبّت و بزرگداشت و ...» باشد. چه موجب می‌ شود هنگامی که لفظ «مولی» را می ‌شنویم مراد از آن را «اولی به تصرّف» بدانیم؟ در این صورت درباره این آیه چه بگوییم که می ‌فرماید:

إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُواْ «همانا سزاوارترین مردم نسبت به ابراهیم، پیروانش و این پیامبر و مؤمنانند». (آل عمران / 68) واضح است که پیروان ابراهیم علیه السلام نسبت به آن حضرت «اولی به تصرّف» نبوده ‌اند! در حدیث «غدیر» نیز اگر فرض کنیم که «مولی» به معنای «اولی به تصرّف» باشد، در این صورت پیامبر صلى الله علیه وسلم در ادامه کلام خویش می فرمود: «اللهم وال من آمن بأولویته و عاد من لم یومن بأولویته» امّا ذکر «موالاه» و «معاداه» در ادامه سخن، صراحت دارد بر اینکه منظور، وجوب محبت آن حضرت و بر حذر داشتن از عداوت نسبت به آن بزرگوار است، نه تصرّف در امور یا عدم تصرّف.

از این رو اگر در حدیث غدیر «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم باید وجه اولوّیت را تعیین کنیم و طبعا با توجّه به ادامه کلام پیامبر صلى الله علیه وسلم که فرمود: «اللهم وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره» .... پروردگارا هر که با او دوستی کند، دوست بدار و هر که با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هر که او را یاری کند، یاری فرما... واضح می شود که ولایت و دوستی و نصرت و یاری علی علیه السلام و عدم دشمنی و خصومت با آن بزرگوار، وجه اولوّیت آن حضرت نسبت به سایر مؤمنین است که این معنی با قرائن خارجی یعنی ماجرای خالد و بریده و کدورت نابجایی که بین گروهی از مسلمین و حضرت علی علیه السلام پدید آمده بود، مناسبت تامّ و تمام دارد.

طبعا نمی توان گفت این معنی که امر تازه ای نبوده و قبلا نیز به صورت عام از جمله در آیۀ:  وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْضٍ

«مردان و زنان با ایمان ولیّ و دوست یکدیگرند».(توبه/71) و آیه:

 إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ «همانا مؤمنان برادر یکدیگرند». (حجرات / 10) و ... بیان شده و نیازی نبود در اینجا ذکر شود.

وانگهی با فرض اینکه پیامبر صلى الله علیه وسلم مضمون آیه 71 سوره شریفه توبه را تکرار کرده باشد نیز ایرادی در کار نیست؛ زیرا در واقع پیامبر، هنگامی که در مکلّفین نسبت به رعایت قرآن، وهن و سستی ملاحظه فرمود، مفهوم قرآنی را با حدیث غدیر تأکید و یادآوری نمود. خداوند می فرماید: وَذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِینَ «یادآوری کن که یادآوری برای مؤمنان سودمند است». (ذاریات/55) و مضمونی در قرآن نیست که در بیش از یک آیه، مورد تأکید قرار نگرفته باشد. در این مورد نیز پیامبر صلى الله علیه وسلم این تأکید را به منظور الزام حجّت و اتمام نعمت در موقع لازم تکرار فرمود؛ و هر که قرآن و حدیث را دیده و با آن آشنا باشد نمی‌گوید این کار لغو است و الاّ تأکیدات پیامبر و تقریرات آن حضرت درباره روزه و نماز و زکات و تلاوت قرآن و ... -معاذ الله- همگی لغو خواهد بود و یا تصریح به امامت، در آثار خود شیعه و تکرار و تأکید آن که بیش از یک بار صورت گرفته، همگی لغو محسوب می شود!!

پر واضح است در صورت اقتضاء و حدوث شرایط خاصّ ذکر شود، فی المثل اگر یکی از مؤمنان مورد توهین واقع شود، با اینکه ادلّه عامّ قائم است بر حرمت توهین مؤمنین به یکدیگر، امّا می‌ توان به طور خاصّ تذکّر داد که این فرد مؤمن از مصادیق آن قانون عامّ است و نباید مورد اهانت قرار گیرد. در ماجرای غدیر خم نیز با آنکه حمایت و دوستی و ولایت مؤمنان نسبت به یکدیگر، امری عامّ بوده است امّا به دلیل رنجش نابجایی که برخی از مسلمین از علی علیه السلام داشتند و مخالفتی که با آن حضرت نشان می ‌دادند و امکان داشت در صورت وصول به مدینه منوّره، مردم آنجا را نیز نسبت به آن بزرگوار بدبین سازند، لذا ضروری بود که رسول اکرم صلى الله علیه وسلم در لزوم ولایت و محبّت آن حضرت به صورت خاصّ تأکید کرده و آن را یادآوری نماید و حتّی با ولایت خویش قرین سازد که نشانه کمال قرب آن حضرت به رسول الله صلى الله علیه وسلم است

در مورد صدر کلام پیامبر صلى الله علیه وسلم یعنی اشاره به آیه ششم سوره احزاب و اینکه آن حضرت به عنوان مقدمه، سخنان خویش را با جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟: آیا از خودتان به شما سزاوارتر نیستم»؟ آغاز فرموده، باید توجّه داشت که اطلاق و عمومیّت آن تمامی خواسته‌ های پیامبر صلى الله علیه وسلم از امّت را شامل می‌ شود و نمی ‌توان آن را قرینه معنای «مولی» قرار داد، زیرا هر خواسته دیگر که پس از اظهار آن، مطرح می ‌شد نیز به همین میزان مشمول این حکم بود.

برای ایضاح بیشتر منظور خود، مثالی را مطرح می ‌کنیم، فرض کنید رسول خدا صلى الله علیه وسلم قصد تعیین جانشین نمی‌ داشت و صرفا به قصد جلب حمایت و نصرت و همراهی دیگران نسبت به علی علیه السلام، پس از گفتن جمله «ألست أولی بکم من أنفسکم؟ می ‌فرمود : «من کنت عزیزه (حبیبه) فهذا علی حبیبه (عزیزه)». آیا در این صورت می‌ توانستیم بگوییم صدر و ذیل کلام پیامبر صلى الله علیه وسلم نامربوطند و آن حضرت بی تناسب سخن گفته است؟! البتّه هیچ مسلمانی چنین گمانی ندارد و به سادگی در می یابد که پیامبر با یادآوری مقام اولویّت خویش نسبت به مؤمنین، قصد تأکید بر مطلوب خویش را داشته و مقصود آن حضرت این بوده است که اگر مرا اولی به خود و مطاع خویشتن می ‌دانید، برای اطاعت از من با علی راه دشمنی و مخالفت نپویید بلکه دوست و دوستدار او باشید و از نصرتش دریغ نکنید.

اکنون نیز با توجّه به مطالب فوق، لفظ «مولی» به جای آن کلمه نشسته که آشکارترین معانی آن ولی و محب و ناصر است که این معانی با ادامة سخن پیامبر صلى الله علیه وسلم نیز تناسب و ارتباط تامّ دارد. حتّی اگر دقّتی مبذول شود می ‌توان دریافت که صدر کلام رسول خدا صلى الله علیه وسلم مانع از آن است که در این خطبه «مولی» را به معنای «اولی» بگیریم، زیرا اگر پیامبر چنین مقصودی می‌ داشت، پس از مقدّمه سخن خویش می‌فرمود: «من کنت أولی بنفسه فهذا علی أولی به» زیرا به این ترتیب مفهوم مورد نظر پیامبر با همان وضوح و شدّت مقدّمه مطرح و طلب می ‌شد، در حالی که استعمال لفظ «اولی» در مقدّمه کلام و عدم استعمال آن در جمله اصلی که اصولا مقدّمه به قصد تأیید و تأکید آن اداء می ‌شود، موجّه نیست که در این صورت از وضوح مطلوب کاسته خواهد شد، و مؤکّد از مؤکّد و ذی المقدّمه از مقدّمه به صورتی ضعیفتر مطرح می ‌شود و مقصود اصلی از وضوح و شدّت کمتری برخوردار خواهد بود، و حاشا که پیامبر چنین کند.

مطلب دیگری که در مورد صدر کلام پیامبر باید در نظر داشت، این است که چون مفهوم وصف، مشعر علیّت است در نتیجه آیه مذکور حاکی از این معناست که سبب اولویّت پیامبر بر مؤمنان، نبوّت اوست و طبعا از عدم نبوت، عدم اولویّت لازم می ‌آید. اگر به آیه مورد اشاره در صدر کلام رسول خدا صلى الله علیه وسلم توجّه کنیم در می ‌یابیم که آیه شریفه نفرموده: «محمد أولی بالمومنین من أنفسهم»، بلکه به جای نام مبارک پیامبر، صفت و سمت نبوّت ذکر گردیده و از آن حضرت با عنوان «النبی» یاد شده و فرموده : النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ

«این پیامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسرانش مادران ایشانند». (احزاب/6) و بدین ترتیب اولویّت آن بزرگوار نتیجه نبوّتش محسوب گردیده است. بنابراین کسی که واجد مقام «نبوّت محمّدیّه» نیست نمی‌ تواند همچون آن حضرت، واجد «اولویّت» بر مؤمنین باشد.

از این ‌رو نمی‌توان ادّعا کرد که گرچه ائمّه مقام «نبوّت محمّدیّه» را فاقدند ولی امامتشان آنان را بر دیگر انبیاء برتری داده است زیرا اوّلا، پیش از اثبات امامت منصوصه آن بزرگواران، اظهار اینکه مقام امامت ائمّه، از مقام نبوّت انبیاء سلف برتر است، جز ادّعای بی‌دلیل و مصادره به مطلوب نیست. ثانیا در آیه کریمه، نبوّت خاصّه پیامبر اسلام، که ائمّه فاقد آنند، مطرح است؛ به عبارت دیگر «ال» در کلمه «النّبیّ» که در آیه آمده، «الف و لام عهد» است، زیرا در ادامه آیه که می ‌فرماید: «وأزواجه أمهاتهم: و همسرانش مادران ایشانند» ضمیر «هـ» به خود پیامبر راجع است و مثبت این معنی است که منظور از «النّبیّ» شخص پیامبر اسلام صلى الله علیه وسلم است، نه عموم انبیاء و آن حضرت بر مؤمنان به سبب نبوّت خاصّه اش «اولویّت» یافته است؛ و خلاف نیست که ائمّه دارای آن نبوّت نبوده و در نتیجه از آن اولویّت نسبت به مؤمنان برخوردار نخواهند بود.

همچنین اگر ادّعا شود اولویّت ائمّه، درجه و مرتبه ‌ای نازلتر از اولویّت پیامبر است، یادآوری می‌ کنیم که مفهوم «اولویّت بر نفس یعنی ترجیح دادن خواست پیامبر بر خواسته خود» مفهومی ذو مراتب و تشکیک‌پذیر از قبیل اعلمیّت، افضلیت، نورانیّت و ... نیست تا بتوان برای آن مراتب و درجات مختلف ادّعا کرد. با توجّه به مطالب فوق ناگزیر باید «مولی» را در حدیث غدیر، به معنایی غیر از «اولی» حمل کنیم به عبارت دیگر، لااقل در حدیث غدیر «مفعل» به معنای «افعل» نیامده است.

آشکار است که پیامبر صلى الله علیه وسلم چنانکه مقتضای مقام ارشاد و هدایت و لازمه بلاغت است کوچکترین واجبات، بلکه مستحبّات و حتّی آداب نشست و برخاست و خورد و نوش را به نحوی که هر آشنای به زبان عربی اعم از حاضر و غائب، بی‌ تکلّف، معنای مقصود را در یابد، بیان فرموده است. بنابراین اگر در این موضوع مهّم، پیامبر کلامی این چنین بگوید که بنا به قواعد زبان عربی نتوان معنایی را که منظور مدّعیان است از آن استخراج کرد، العیاذ بالله عدم بلاغت و قصور بیان پیامبر صلى الله علیه وسلم یا سهل ‌انگاری آن حضرت را در تبلیغ و ارشاد اثبات کرده‌ایم!!

از این ‌رو معلوم می ‌شود که مقصود پیامبر صلى الله علیه وسلم همان معنایی است که بدون تکلّف از کلام می ‌توان دریافت، یعنی اینکه محبّت علی علیه السلام همچون محبّت نسبت به پیامبر صلى الله علیه وسلم، واجب و عداوت با او، همچنان که عداوت نسبت به رسول خدا صلى الله علیه وسلم، حرام است.

(6 )- منظور روایات بسیاری است که اهل سنّت نقل کرده ‌اند، از قبیل «اقتدوا باللذین من بعدی، أبی‌ بکر وعمر: پس از من به ابوبکر و عمر اقتداء کنید» و یا «إنی لا أدری ما بقائی فیکم فاقتدوا باللذین من بعدی وأشار إلی أبی بکر وعمر: نمی ‌دانم چقدر در میانتان باشم، پس از من به این‌ دو تن اقتداء کنید و به ابوبکر و عمر اشاره فرمود» و ... که ترمذی و دیگران به اسناد مختلف نقل کرده ‌اند.

(7 )- اشاره است به آیات اول سوره کهف و 28 الزمر و 103 النحل و 195 الشعراء.

(8 )- اشاره است به آیات 6 سوره الکهف و 3 سوره الشعراء و 128 سوره التوبه.

(9 )- یعنی فصیح ‌ترین کسی که به عربی سخن می ‌گوید.

( 10)- این پیچیدگی به حدی است که حتی در روایات معتقدان به امامت الهی علی علیه السلام نیز به آن اعتراف شده از جمله در «احتجاج» طبرسی آمده که گروهی از انصار مقصود پیامبر صلى الله علیه وسلم را از خطبه غدیر نفهمیدند!!! و ناچار شدند کسی را به نزد پیامبر صلى الله علیه وسلم بفرستند تا مقصود آن حضرت را سؤال کند، پیامبر صلى الله علیه وسلم حتی در همان توضیح نیز لفظ «ولی الامر» را استعمال نفرموده؟!!! ما در صفحات آینده باز هم به این روایت می‌ پردازیم.

( 11)- از نظر امامیه مقام «امامت» فوق مقام «نبوت و رسالت» است، اما علت آنکه مقام علی علیه السلام را بالاتر از رسول خدا صلى الله علیه وسلم نمی ‌دانند آن است که معتقدند پیامبر علاوه بر مقام نبوت واجد مقام امامت نیز بوده است.

( 12)- ما در کتاب از ذکر چیزی فروگذار نکردیم.

(13 )- ما کتاب را برای بیان همه چیز بر تو فرو فرستادیم و آن هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.

منبع:

شاهراه اتّحاد (بررسی نصوص امامت)

تألیف :

حیدر علی قلمداران

(1292- 1368 شمسی(

با مقدمه و حواشی:

آیت الله العظمى

علامه سید ابو الفضل ابن الرضا برقعی قمی

متولد:1329هـ.ق مطابق با 1287شمسی

متوفای:1413هـ.ق مطابق با 1372 شمسی